
در تاريكي اتاقمان روي تخت دراز كشيده بوديم و در انتظار خوابي بوديم كه قرار بود به چشممان هجوم آورد. در همين لحظات بود كه هدفون هاي Mp3 player عزيز را در گوشهايمان فرو كرده بوديم و به صداي دلنشين جناب James Blunt گوش همي داديم كه ناگاه ايشان فرمودند: Goodbye my lover, goodbye my friend, you have been the one, you have been the one for me
اين جملات بسيار ما را در فكر فرو برد و چهره ي بسياري از دوستان را برايمان تداعي كرد. دوستاني كه روزي رفتند و ما از آنها خداحافظي نكرديم...
نخست دوستمان پسري مازیار نام بود كه در آن هنگام آنچنان كوچك و طفلكي بوديم كه اصلا يادمان نيست كي آمدند و كي رفتند! فقط ميدانيم بوده اند...
پس از ايشان امیر حسینی بود بسيار كوچك كه ما با ايشان بسيار يار و غمخوار بوديم. وي در كوچه ي روبرويي ما اقامت همي كرد و ما هر روز پيش از مدرسه نزدشان همي رفتيم و بسيار رفت و آمد داشتيم كه يك روز فهميديم ديگر در كوچه روبرويمان نيست!!! به پايتخت حجرت كرد و ما را به هيچ كجاي خويش نيز نگرفت كه لااقل بگويد: آقا، ما رفتيم... از ايشان نه آدرسي به دست آورديم و نه شماره ي تلفني!
از آن بيشتر ماتحتمان از وداع ناگهاني آقا محسن خان علی زاده گرم گرديد كه در تمامي سالهاي دبستان بهترين و صميمي ترين دوست اينجانب بودند و هميشه تمام رازهاي خويش را به يكديگر ميگفتيم. محسن خان كه پسري بهايي بودند، از مدتها قبل حرف از دايي خويش كه مشغول تهيه ويزا از غربت بود مي زدند... در مقطع پنجم ابتدايي كه البت در آن سال با وي همكلاس نبوديم، متوجه غيبت چند روزه اشان شدم. وقتي از يكي از همكلاسي هايشان جوياي احوالشان شدم، فرمود: "محسن كه ويييييييييييييييييييييييييييييييييييييييييييييييييژ... (و با دست حركتي همي كرد كه نمادي از پرواز يك فروند ايرباس هما از تهران به مقصد تورنتو همي بود!!!) " هنوز صداي آن ويييييييييژ در گوشمان است و هنوز در تمام جوامع مجازي به دنبال وي ميگرديم. اما نتيجه اي ندارد... شايد اسمشان را به نيكولو گنزالس تغيير داده باشند!!!
پس از آن دوستان زيادي ترك ديار نكردند يا اگر كردند آنقدرها به اعضاي بدنمان نبودند كه در يادمان بماند، تا اينكه كم كم پاي به سالهاي نوجواني و جواني نهاديم و دوستان زيادي به شهر ها و كشورهاي گوناگون سفر كردند تا علمي فراگيرند و پيشه اي بر گزينند...
در اين ميان دوستي صميمي و سامان نام مدتي به ما پيامك ندادند. سپس از طريق دوستي ديگر بدين خبر آگاه شديم كه وي براي ادامه تحصيل راهي كشور خارج شده است و ديگر تلفن همراهشان در آن كشور آنتن نميدهد!!!
در كف اين ماجرا بوديم و روزگار مي سپرانديم كه روزي پدر يكي از ياران قديمي ما را مورد سوال قرار داد كه "راستي راستي پیام رفت سوئد؟!!" ما نيز كه شوكه شده بوديم كه چطور بهترين دوست تمام زندگيمان ترك ديار كرده است و به ما هيچ نگفته است، گفتيم "نميدانيم والله. لابد دگر!" و وقتي به منزلشان زنگ زدم كسي گوشي را بر نداشت...
خواب از سرمان پريد و فكرمان مشغول اين ماجرا شد كه چطور بعضي ها دوستان صميمي خود را براي هميشه ترك ميكنند و حتي يك خداحاظي هم نمي كنند؟!!!
سيگاري بر افروختيم و به خود ياد آوري نموديم كه اگر روزي خواستيم ديارمان را ترك كنيم (كه حقا علاقه اي نداريم) از رانندگان تاكسي و برادران بسيجيه گشت زن و درختان و گلها نيز خداحافظي ميكنيم چه رسد به دوستاني كه خواه صميمي باشند يا خير...
در انديشه ايم كه آيا اين مكان جديد براي ما احساس شخصي بودن را به ارمغان مي آورد يا خير!
دگر وبلاگمان چون كاروانسرايست كه اهل بيت در آن رفت و آمد داشته و طبيعي و منطقي مينمايد كه در چنين فضايي سخنانمان مورد سانسور و فيلترينگ قرار گرفته تا مبادا دوستان و خويشاوندان ناراحت شوند يا از اسرار شخصيمان آگاه شوند.
اين چنين شد كه نيازي لايتناهي به برخورداري از وبلاگي كه همه اش مال خودمان باشد و خوانندگانش اصلا ما را نشناسند حس كرديم تا بلكه بدين وسيله بتوانيم اين يبوست ذهنيه بي تربيت را كه زندگي بر ما زهر نموده است درمان كنيم...
بدين جهت مستراحي بنا نموديم و ديگري ماند از براي وقتي كه تنها "يك" داشتيم، نه "دو" يي بزرگ و سفت!!!
باشد كه سوراخ اين مستراحمان براي هميشه باز باشد و اضافات مغزمان را در خود جاي دهد.